غزل 61 | بر سر کوی تو هر دل که مقام است او را
بر سر کوی تو هر دل که مقام است او را
رغبت جنت و فردوس حرام است او را
وآن که بر درگه عشق تو قبولی دارد
بخت فرمان بر و اقبال غلام است او را
سرو با قامت زیبای تو بر طرف چمن
عجب است ار سر و سودای قیام است او را
خوان میارای که از عشق جمالت مهمان
آن چنان شد که فراغت ز طعام است او را
صوف خلوت اگر دود دلش گشت چراغ
پرتویی از مه روی تو تمام است او را
دل که او محرم سر حرم خاص تو گشت
چه غم از سرزنش مردم عام است او را
عشق را زاهد افسردهدل آسان پنداشت
ای برادر تو طمع بین که چه خام است او را
صوفی از خرقه پشمینه به تنگ آمد
نه عجب گر هوس باده و جام است او را
پاکبازی و ره جنت و فردوس نعیم
تا از این هر دو طرف میل کدام است او را
نه کنون است جنید از می سودای تو مست
زآن که سرمستی از این باده مدام است او را
نظرها
نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک میشود.