جویای تبریزی

غزل 29 | دل فرهاد دَرَد ناخن اندیشهٔ ما

دل فرهاد دَرَد ناخن اندیشهٔ ما

آب از خونِ رگِ سنگ خورد شیشهٔ ما

بازوی همت ما قوّت دیگر دارد

می‌کند جلوهٔ شیرین شرر تیشهٔ ما

نالهٔ برق شکارش دل خارا بشکافت

جگر شیر بلرزد زنی بیشهٔ ما

مستی ما همه از جلوهٔ دیدار تو بود

می تجلی بود و طور بود شیشهٔ ما

ما و جای دگر از کوی تو رفتن؟ هیهات!‏

به وصال تو که نگذشت در اندیشهٔ ما

آتش دل بشد از گریه فزون‌تر جویا

سوخت همچون مژه در آب رگ و ریشهٔ ما

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.