غزل 44 | از چشم کم مبین به تن ناتوان ما
از چشم کم مبین به تن ناتوان ما
سنگین بود به سان گهر استخوان ما
جز خویش با که شکوهٔ درد تو سر کنیم
پنهان چو غنچه در دل ما شد زبان ما
ای آسمان ز قامت خم گشتهام بترس
دست تو نیست در خور زور کمان ما
تا از وفور تنگدلی غنچه گشتهایم
بی بهرهاند خلق ز فیض نهان ما
کردم ز بس بدل به شنیدن مقال را
جویا چو غنچه گوش شد آخر دهان ما
نظرها
نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک میشود.