جویای تبریزی

غزل 503 | دل به زخم خنجر احسان کس بسمل نشد

دل به زخم خنجر احسان کس بسمل نشد

صید ما منت کش جانبخشی قاتل نشد

عاشقانت را بود با درد پیوند دگر

بعد مردن وای اگر مشت گل ما دل نشد

می رسد جان در گداز تن به معراج قبول

استخوانی تا نماند از ماه نو کامل نشد

زینت تن باعث نقص هنر کی می شود

جوهر آیینه از موج صفا زایل نشد

هر قدر تخم هوس کشتیم غم آورد بار

مزرع امید ما صد شکر بی حاصل نشد

دست خالی می رود سوی وطن زین خاکدان

هر کرا برگ سفر جویا کف سایل نشد

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.