جویای تبریزی

غزل 924 | سبز در خون جگر شد ریشهٔ اندیشه ام

سبز در خون جگر شد ریشهٔ اندیشه ام

ناخن شیر است برگ بیشهٔ اندیشه ام

می کند تا دامن گردون ترشح خون دل

بشکند از سنگ غم چون شیشهٔ اندیشه ام

در تصور درنیاید مردم آزاری مرا

خاطر آزردن نباشد پیشهٔ اندیشه ام

جز خیال او ندارد در خیالم هیچ راه

غیر او نگذشته در اندیشهٔ اندیشه ام

یا بتی هر روز، شاهد بازم از فیض خیال

می کند شیرین تراشی تیشهٔ اندیشه ام

مقطعم را می رسد جویا به مطلع همسری

نشئهٔ صاف است با ته شیشهٔ اندیشه ام

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.