جویای تبریزی

غزل 999 | بسکه نرم و صاف باشد سربسر اعضای او

بسکه نرم و صاف باشد سربسر اعضای او

همچو کفش افتد برون رنگ حنا از پای او

شوخ بیباکی که دنبال دلم افتاده است

فتنه چشم، آشوب زلفست و بلا و بالای او

اخگری دارد ز هر داغ دل آهم زیر پا

نیست بیجا اینقدر از جای جستن های او

از سیهکاری شهی کاتش فروز ظلم شد

حلقهٔ داغ است گویی وسعت دنیای او

هست جویا فارغ از اندیشهٔ روز حساب

هر کرا باشد امیرالمؤمنین مولای او

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.