غزل 1083 | هر قطرهٔ اشکم ز پی دیدن چشمی
هر قطرهٔ اشکم ز پی دیدن چشمی
چون غنچهٔ نرگس بود آبستن چشمی
یک شب ز جمالش چقدر بهره توان برد
بگذشت شب وصال به مالیدن چشمی
درد نگه عجز چه دانی؟ که نبرده است
گوش نگهت بهره ز نالیدن چشمی
چون آینه گشتم همه تن واله دیدار
چیند چقدر گل کسی از روزن چشمی
زان می که نپیموده به من رفته ام از خویش
غارتگر هوش است به دزدیدن چشمی
جویا نتوانست زباندان نگه شد
آن کس که نخورده است دل او فن چشمی
نظرها
نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک میشود.