غزل 158 | مرا رخسار مهرویی پسندست
مرا رخسار مهرویی پسندست
که از زلفش مرا بویی پسندست
به ما باری نمیآید ز بد نیک
تو را گر گفتِ بدگویی پسندست
بگفتم زلف او گیرم فرادست
خطا گفتم مرا بویی پسندست
نه بوی و روی باشد حاصل از دوست
به دلبر خوی دلجویی پسندست
دل من در خم چوگان زلفش
به میدان جفا گویی پسندست
فغان و ناله و زاری درویش
اگر بر هر سر کویی پسندست
تو را از جان جهان جوید که او را
به چشم دل نه هر رویی پسندست
نظرها
نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک میشود.