جهان ملک خاتون

غزل 503 | در فراق رخ یارم رگ جان می‌سوزد

در فراق رخ یارم رگ جان می‌سوزد

بی تکلّف ز غمش جمله جهان می‌سوزد

خواستم شرح غم عشق تو دادن لیکن

زآتش دل نتوانم که زبان می‌سوزد

همچو گل خنده زنی صبحدمی بر حالم

من چو شمعم همه شب رشتهٔ جان می‌سوزد

پیش شمع رخ خوب تو چنان پروانه

بی تکلّف به سر مهر روان می‌سوزد

کم ز پروانه توان بود که در شمع رخت

جان شیرین دهد و بلکه روان می‌سوزد

گر نهان سوز دلی هست بتا در پی تو

نظری بر دل آن کن که عیان می‌سوزد

گر بسوزد دل تو بر من مسکین چه عجب

که جهان در غم عشق تو نهان می‌سوزد

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.