جهان ملک خاتون

غزل 845 | دادم به دستت مسکین دل ریش

دادم به دستت مسکین دل ریش

با تو چه گویم حال دل خویش

مسکین دلم شد ریش از جفایت

بر ریش دارم هر لحظه صد نیش

سلطان حسنی از روی لطفت

رحمی بفرما بر حال درویش

عید رخت را ای نور دیده

جان را به قربان دارم درین کیش

زار و نزارم از درد هجران

از حال زارم روزی بیندیش

بر من ستمها بیرون شد از حد

مپسند جانا آخر بیندیش

از بس که زاری کردم ز عشقت

بر من ببخشود بیگانه و خویش

کار جهانی یکسر خرابست

مشنو نگارا قول بداندیش

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.