جهان ملک خاتون

غزل 848 | به غیر سوز و گدازیم چاره نیست چو شمع

به غیر سوز و گدازیم چاره نیست چو شمع

نزار و زارم و گریان ز غم میانه جمع

فراغتی ز من و حال زار من داری

مگر نمی‌رسدت حال زار بنده به سمع

اگرچه کرد غم هجر دوست قلع مرا

نمی‌کند غم عشقش دل من از جان قمع

منم مدام به بالین دوست تا دم صبح

ز درد هجر عزیزان نزار و زار چو شمع

تو چرخ سفله ببین کاو چگونه قلاّشست

که فرق می‌نکند نقره را کنون از قلع

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.