جهان ملک خاتون

غزل 919 | تا خیال آن بت بگزیده‌ام

تا خیال آن بت بگزیده‌ام

بست نقشی در سواد دیده‌ام

از خیالش نیستم خالی دمی

گر بداند نور هر دو دیده‌ام

عمر بگذشت و من از روی وفا

یک سخن از لفظ او نشنیده‌ام

در چمن چون دیده‌ام قدّی چو سرو

درد از آن بالا بسی برچیده‌ام

همچو شمع از هجر می‌گریم به زار

کی چو گل از وصل او خندیده‌ام

آنچنان رویی و مویی در جهان

من مسلمان نیستم گر دیده‌ام

عرض گردیدم همه خوبان ز جان

مهر رویش از جهان بگزیده‌ام

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.