جهان ملک خاتون

غزل 955 | باد صبا خدا را بگذر سوی نگارم

باد صبا خدا را بگذر سوی نگارم

عمری بگو به سختی در هجر می‌گذارم

گر باز حال زارم پرسد ز تو خدا را

با او بگو که تا کی داری در انتظارم

فریاد من به کیوان برشد ز دست هجرت

رحمی بکن به حالم زان رو که سخت زارم

صبرم نماند باری در هجر تو از این بیش

چون چشم زخم جانا از خود جدا ندارم

تو سرو جان مایی بادا فدا جهانت

کز آتش فراقت چون خاک رهگذارم

گرچه عزیز مصری بنگر به حال یوسف

بودم عزیز دلها جانا مدار خوارم

گر جان ز بنده خواهی خیل خیال بفرست

ای نور دیده تا جان در دم بدو سپارم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.