جهان ملک خاتون

غزل 971 | بیا کز درد دوری بی قرارم

بیا کز درد دوری بی قرارم

به هجران بیش از این طاقت ندارم

نپرسی حال زار من که چونی

که عمری بی رخت چون می‌گذارم

بتا دانم که تو طاقت نیاری

یقین گر بشنوی زاری نزارم

غذای جان بجز خون جگر نیست

بجز غم نیست باری غمگسارم

چنان از باده هجر تو مستم

که از سر کی رود بیرون خمارم

مسلمانان چه چاره چون نگیرد

به وصل خویشتن دستی نگارم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.