جهان ملک خاتون

غزل 975 | به دوران وصالت غم ندارم

به دوران وصالت غم ندارم

به ریش هجر تو مرهم ندارم

مسلمانان به درد روز هجران

گرفتارم ولی همدم ندارم

که گوید حال زارم با تو هم باد

که در عالم جز او محرم ندارم

چنان مستغرق دریای عشقم

که من پروای خود یک دم ندارم

نه آن سودا که بود اندر سر ما

به جان تو که آن هم کم ندارم

به دستم گر فتد خاکی ز کویت

به دل یادی ز جام جم ندارم

به عشقش گر جهان بر من سر آید

ندانی که غمی زان هم ندارم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.