جهان ملک خاتون

غزل 995 | ز دیده خون دل تا چند ریزم

ز دیده خون دل تا چند ریزم

ز دست هجر تو تا کی گریزم

دلم در کوی تو گم گشت ناگاه

بگو خاک درت تا چند بیزم

مرا طالع ز وصلت نیست جانا

بگو با بخت خود تا کی ستیزم

به روز حشر اگر یابم مجالی

به بوی مهر تو از خاک خیزم

به وصلم گر زمانی می‌کنی شاد

نباشد هیچ باک از تیغ تیزم

اگر روزی به ما آری گذاری

روان جان جهان در پات ریزم

عروس ار خوب رو باشد خدا را

پدر را گو نمی‌باشد جهیزم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.