جهان ملک خاتون

غزل 1009 | همی پرسی که چونی در فراقم

همی پرسی که چونی در فراقم

چه می‌پرسی ز خورد و خواب، طاقم

دل و هوش او چنان بربود یکسر

به چشم شوخ و ابروهای طاقم

در وصلم به رو یکباره دربست

به جان آورد دل از اشتیاقم

به صبرم وعده‌ای داد آن نگارین

نرفته تلخی آن از مذاقم

نگردانم ز تو روی از جفا من

مترسان ای عزیز از طمطراقم

من بی خواب بی خور شب همه شب

ز حسرت هر دو دیده بر رواقم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.