جهان ملک خاتون

غزل 1015 | چرایی اینچنین فارغ ز حالم

چرایی اینچنین فارغ ز حالم

ز درد هجر تو تا چند نالم

ز من پرسی که چونی جانم ای جان

گرفت از جان خود بی تو ملالم

به هجرانم بگو تا کی کنی قید

شبی ننوازی آخر از وصالم

ز آه سوزناکم زلف خود بین

که حالش شد پریشان‌تر ز حالم

نکردی از وصالم یک زمان شاد

بسی دادی به هجران گوشمالم

چه باشد ار به لطفت شربت آبی

دهی زان چشمه آب زلالم

مگر در صبحدم آرد نسیمی

ز سوی لطف تو باد شمالم

کمالش را کماهی چون بگویم

چو من مدهوش حیران در جمالم

خیالش مونس جان جهانست

ولی یک دم نیاری در خیالم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.