جهان ملک خاتون

غزل 1049 | تا به کی دل را ز درد عشق تو پر خون کنم

تا به کی دل را ز درد عشق تو پر خون کنم

دیدهٔ نم دیده را در هجر تو جیحون کنم

هر شب از دست فراقت چند بار از راه چشم

زعفرانی رنگ رخسارم ز خون گلگون کنم

چون الف بودم قدی داری روا ای بیوفا

کان الف را هر دم از درد فراقت نون کنم

گفته بودی در غمم چونی چه گویم درد دل

بی رخت ای نور دیده زندگانی چون کنم

درد عشقم همچو افسانه‌ست نزد خاطرت

در نمی‌گیرد اگر خود صد هزار افسون کنم

دیده‌ام بر من حسد دارد نگر تا چاره چیست

گر مفر باشد ز راه غیرتش بیرون کنم

ناله گاه از دردِ دوری می‌کنم بیچاره‌وار

گاه از جور و جفای گِردی گردون کنم

گرچه درویشم ولی از کیمیای وصل تو

گر بیابم خویشتن را در شبی قارون کنم

هم امیدم هست روزی در جهان کز وصل من

خاک در چشم حسودان خسیس دون کنم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.