جهان ملک خاتون

غزل 1137 | دلم بگرفت از تنها نشستن

دلم بگرفت از تنها نشستن

دمادم رخ به خونِ دیده شستن

روا داری تو مرغ جان ما را

به زاری بال و پر در هم شکستن

طریق عهد با یاران یکدل

ببستن باز بی جرمی گسستن

نهادن بر ره زاغان گل وصل

دل بلبل به خار هجر خستن

نیارد جز پریشانی و سودا

دل اندر زلف و خال یار بستن

ز شادی سر به گردون برفرازم

اگر دستم دهد زین غصّه رستن

جهان شد بر بلای عشق خرسند

که مشکل باشد از بند تو جستن

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.