جهان ملک خاتون

غزل 1159 | دمی در کوی درویشان گذر کن

دمی در کوی درویشان گذر کن

به حال زار مسکینان نظر کن

اگرچه سرو نازی بر لب جوی

دمی ناز ای پسر از سر به در کن

دلا در پیش آن ابرو و غمزه

دل و جان جهانی را سپر کن

شبی در کلبه احزان گر آید

نثار از دیدگان بر وی گهر کن

وگر گوهر به چشمش درنیامد

ز دیده سیم بار و رخ چو زر کن

وگر دستت نگیرد در شب وصل

برو در کوی هجرانش سفر کن

وگر برگیرد از تو دل دلارام

هوای کوی دلداری دگر کن

جوابم داد دل گفتا که جانا

برو درس وفای او ز بر کن

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.