جهان ملک خاتون

غزل 1164 | مه رویت درخشان کن دو زلفت را پریشان کن

مه رویت درخشان کن دو زلفت را پریشان کن

ز روی لطف هم رحمی به حال سینه ریشان کن

دلی داری تو چون خارا ز روی مردمی یارا

بیا و کلبه ما را ز لعل خود دُرافشان کن

به گرد کوی مهرویان شده عشّاق سرگردان

به جانت کز سر احسان نظر در حال ایشان کن

دلا گر یار می‌آید تو را صد جان همی باید

ازین کمتر نمی‌شاید چو گل بر وی گل افشان کن

به شمع روش پروانه منم مجنون و دیوانه

ز ما گشتی تو بیگانه نظر بر حال خویشان کن

ز ترکِش گر زند تیرم به ترکش من نمی‌گیرم

درین مذهب همی میرم برو ای دل تو کیش آن کن

دل از دستم به در بردی به غمزه خون ما خوردی

چو زلف خویش گر مردی جهانی را پریشان کن

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.