غزل 1187 | بگشای چشم مرحمت و حال ما ببین
بگشای چشم مرحمت و حال ما ببین
بر جان من ز جور فراقت جفا ببین
حالم عظیم ناخوش و دردم ز غم به دل
هستی طبیب دل تو به دردم دوا ببین
معنی نداند آنکه کند عیب در غمم
ای پادشاه صورت حال گدا ببین
بردی ز حد جفا صنما هم به سوی ما
از روی لطف خویش به چشم وفا ببین
بگذر چو سرو ناز و نظر کن ز روی لطف
بر حال ما تعدّی هر ناسزا ببین
بیگانهوار تا به کی آخر ستم کنی
چشم وفا گشای و در این آشنا ببین
گر در جهان به خاک منت اوفتد گذر
از خاک ما دمیده تو مهر گیا ببین
گردی که در هوا رود از خاک پای تو
در چشم ما عوض توتیا ببین
در خیر کوش و بیش میازار خلق را
آری جهان سفله ندارد بقا ببین
نظرها
نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک میشود.