جهان ملک خاتون

غزل 1248 | فریاد ز جور این زمانه

فریاد ز جور این زمانه

وز دست جفای آن یگانه

خون دل من ز هجر رویت

گشته‌ست ز دیده‌ام روانه

مخمور فراق بامدادان

مستست ز بادهٔ شبانه

فریاد که آتش فراقش

هر لحظه همی زند زبانه

بربود دلم ز دست باری

دلبر به دو چشم آهوانه

مسکین دل من ز خال و زلفش

سرگشته چو گوست در میانه

چون سرو سهی جویباری

تا چند کنی ز ما کرانه

تا جان به جهان بود نگارا

فریاد زنیم عاشقانه

از خون جگر که رفتم از چشم

بگرفت به روی ما نشانه

عمری تو و چیست خوشتر از عمر

فریاد که نیست جاودانه

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.