جهان ملک خاتون

غزل 1266 | من ندارم بی رخت از زندگانی راحتی

من ندارم بی رخت از زندگانی راحتی

وین سعادت کو که از وصلم نوازی ساعتی

بر من مسکین نمی‌سوزد تو را دل تا به کی

دلبرا آخر جفا را نیز باشد غایتی

گفته بودم ترک مهر روی مهرویان کنم

باز برکردم به دل سلطان عشقش رایتی

خواستم تا دل برون آرم ز خیل او ولی

چون کنم چون کرد با او این دل من عادتی

صورت یوسف که در سرّت حکایت می‌کنند

نازل اندر شام زلف تست وصفش آیتی

می‌دمم بادی به روی تو ز اخلاص جهان

تا ز چشم بد نیاید بر جمالت آفتی

باشدم محراب ابروی تو حاجتگاه دل

تا گشایم بر دعا دست و بخواهم حاجتی

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.