جهان ملک خاتون

غزل 1293 | دلم ببردی و دانم که قصد جان داری

دلم ببردی و دانم که قصد جان داری

سر بریدن پیوند دوستان داری

نه شرط صحبت و آیین دوستان دانی

نه رسم و عادت یاران مهربان داری

به خاطرت نگذشت ای طبیب مشتاقان

که خسته‌ای چو منِ زارِ ناتوان داری

تو را کجا ز من مستمند یاد آید

که صد هزار چو من بنده در جهان داری

چرا تو با همه دلجویی و سبک رویی

همیشه با من دلخسته سر گران داری

به لب رسید مرا جان ز هجر او ای دل

تو تا به چند غم عشق را نهان داری

جهان به عید وصالت امیدها دارد

مباش غافل از اندیشهٔ جهانداری

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.