جهان ملک خاتون

غزل 1299 | گرَم بودی به وصلت اختیاری

گرَم بودی به وصلت اختیاری

نبودی بر دلم از هجر باری

دلم بر آتش رخسارت ای جان

چو زلف تو نمی‌گیرد قراری

نه یاری داد بختم در فراقت

که تا گردم به وصلت بخت‌یاری

چو باری برنگیری از دل من

نظر کن بر من دلخسته باری

جفا چندین مکن بر حال زارم

ببخشا بر دل زاری نزاری

ربود از من به دستان دل نگارم

ندیده کس بدین دستان نگاری

نپرسی از من دلخسته دانم

جهان را نیست پیشت اعتباری

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.