جهان ملک خاتون

غزل 1303 | که را باشد به عالم چون تو یاری

که را باشد به عالم چون تو یاری

بتی خوش بوی خوش رو چون نگاری

به میدان ملاحت دیدهٔ من

ندیده مثل او چابک سواری

ز عشقت همچو چشمت ناتوانم

چو زلف بی قرارت بی قراری

نپرسی یک دم از حالم که چونست

به درد عشق ما زاری نزاری

تو را گر هست بر خاطر ز من بار

مرا در خاطر از تو نیست باری

ز پای افتاده‌ام در رهگذارت

چه باشد بر من ار آری گذاری

چه خوش باشد شراب وصل در جام

اگر نبود ز هجرانش خماری

خوشا دردی که درمانش تو باشی

خوش آن غم کش تو باشی غمگساری

بیا جانا که در عالم نیابی

چو من شوریده بختی بردباری

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.