غزل 1310 | الهی تو بگشا به لطفت دری
الهی تو بگشا به لطفت دری
که منّت نمیخواهم از دیگری
اگرچه ره راست کج رفتهام
نماید به ما هم رهی رهبری
اگر بر سرِ ماست او را سخن
فدای سر یار دارم سری
به روی من ای خالق ذوالجلال
تو بی منّت خلق بگشا دری
شبی داوری رفت بر من ز دور
بجز لطف تو نیستم داوری
که یارد که حمد و ثنایت کند
اگر چند باشد زبان آوری
تو گر دوست خواهی چه غم باشدم
اگر خصم باشد مرا کشوری
نظرها
نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک میشود.