جهان ملک خاتون

غزل 1339 | مرا خود نباشد به عالم دلی

مرا خود نباشد به عالم دلی

کزو باشدم یک زمان حاصلی

بسی در سرابوستان گل بُوَد

ولی همچو من کی بوَد بلبلی

دل آزاری خلق ازین پس مجوی

به دست آر اگر می توانی دلی

تو آن بلبل شوخ دیده ببین

که چون می‌رباید ز بستان گلی

تو سرو سهی بین بدین سرکشی

ز حسرت فرو برده پا در گلی

غریقم به دریای هجران تو

چه غم باشدت بر لب ساحلی

به چرخ بلا درفتادی جهان

چه حاصل ز اندیشهٔ باطلی

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.