جهان ملک خاتون

غزل 1377 | من دردمند چارهٔ دردم چه می‌کنی

من دردمند چارهٔ دردم چه می‌کنی

تدبیر حال دیده پُر نم چه می‌کنی

داریم ما دلی چو دو زلف تو پر ز شور

بازش ز درد دوری در هم چه می‌کنی

مجروح شد دلم ز جفاهایت ای صنم

بر ریش ما بگوی که مرهم چه می‌کنی

دردیست در دلم که دمم زان گرفته شد

ای جان من بگوی که دردم چه می‌کنی

پشت امید من چو الف بود در غمت

بازش چو طاق ابروی خود خم چه می‌کنی

گر می‌کُشی به غصّه مرا یکسره بکش

خون در دلم ز هجر تو هر دم چه می‌کنی

بر قول دشمنان جفاجوی بی وفا

هر دم عنایتت تو ز ما کم چه می‌کنی

شادی و خرّمی ز جهان رفت گوئیا

مسکین دل ضعیف، تو با غم چه می‌کنی

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.