جهان ملک خاتون

غزل 1396 | بی وصل تو ندارد جان با تن آشنایی

بی وصل تو ندارد جان با تن آشنایی

یارب چه باشد ار تو یک دم ز در درآیی

هیچت زیان ندارد ای نور دیده و دل

گر یابد از جمالت این دیده روشنایی

بازآی و خاطرم را بازآر کاو نزارست

ما با توایم جانا آخر تو خود کجایی

ما چشم دیده و دل در قامت تو بستیم

ای سروِ نازِ بُستان از ما مکن جدایی

عمری مرا و عمری جان در سر تو کردیم

زان رو چو عمر هرگز با هیچکس نپایی

تو پادشاه حسنی در عالم لطافت

زآن می‌کنم شب و روز در کوی تو گدایی

تو گوهری و ما خس در بحر عشقت ای جان

شد مشتری دل من با آن گران بهایی

گویی جهان وفایی چندان نمی‌نماید

حقّا که از تو آموخت آئین بی وفایی

گرچه تو بی وفایی همچون جهان ولیکن

هر لحظه بر دل ما مهری دگر فزایی

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.