غزل 1409 | ای روان گشته ز چشمم ز فراقت جویی
ای روان گشته ز چشمم ز فراقت جویی
ز چه از خون جگر در طلب مهرویی
شب دیجور به امّید سحر بیدارم
بو که از زلف تو آرد به دماغم بویی
تا به گرد رخ تو زلف چو چوگان دیدم
در سر کوی تو سرگشته منم چون گویی
گر زند ناوک دلدوزم از آن غمزه مست
چه تفاوت کند از دست کمان ابرویی
کسی ندیدهست به عالم چو نگارم شوخی
دلبری لاله رخی سنگ دلی مهرویی
مشکل اینست که دل برد ز دستم ناگاه
نیست جز لطف ویام در دو جهان دلجویی
گرچه برگشت چو بخت از من بیچاره هنوز
نفروشم به همه ملک جهانش مویی
نظرها
نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک میشود.