حزین لاهیجی

غزل 195 | آمد آن شمع شبی بر سر و، سامانم سوخت

آمد آن شمع شبی بر سر و، سامانم سوخت

جستم از جای چنان گرم، که دامانم سوخت

غنچهای غارت ایام به گلشن نگذاشت

غم تنهایی مرغان گلستانم سوخت

مدتی شد که ز دشت آبله پایی نگذشت

جگر از تشنگی خار بیابانم سوخت

من که در صومعه سرحلقهٔ دین دارانم

نگه کافر آن مغبچه ایمانم سوخت

نفس سوخته، در سینه نگهدار حزین

این چه افسانهٔ گرم است که مژگانم سوخت

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.