غزل 228 | مستان، شب غم رفت و سحرگاه فتوح است
مستان، شب غم رفت و سحرگاه فتوح است
پیمانه بیارید که هنگام صبوح است
پیمانه مگو، چشمه ی جان پرور خضر است
در بحر پُر آشوب جهان کشتی نوح است
ما مفتی عشقیم بکش باده، حلال است
ما ناصح اوییم، اگر توبه نصوح است
افسرده دلان های، دماغی برسانید
تا بلبله هم نغمه مرغان صبوح است
از کلک حزین زمزمه ی عشق بیاموز
مطرب بزن این پرده که رامشگر روح است
نظرها
نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک میشود.