حزین لاهیجی

غزل 716 | به خون خود چو گل آغشته دامن تا گریبانم

به خون خود چو گل آغشته دامن تا گریبانم

به چشم طفل طبعان گرچه از رنگین لباسانم

کسی جز شانه خار از پای من بیرون نمی آرد

درین وادی ز بی غمخوارگی از سینه چاکانم

ندامت هرگز از عصیان نشد نفس مرا حاصل

همین در زندگی از آشنایی ها پشیمانم

میان عاشق و معشوق قاصد محرمی باید

شکایت نامهٔ دل می برد رنگ پرافشانم

حزین افسانه ام آید به طبع زاهدان سنگین

به گوش کعبه جویان ناله ناقوس رهبانم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.