حکیم نزاری

غزل 1002 | اگر دست واگیری از کارِ من

اگر دست واگیری از کارِ من

نماند زمن جز من ای یارِ من

مگر هم تو رحمت کنی ورنه پس

چه خیزد ز گفتار و کردار‌ِ من

سرم را به دستِ عنایت بپوش

مگر از عدم برکشی خارِ من

اگر گردِ عالم بگردانی ا‌َم

به جز کویِ تو نیست هنجارِ من

تو بیرون بر از من مرا زآن که نیست

سفر کردن از خویشتن کارِ من

به جز روی تو نیست محرابِ دل

به جز نامِ تو نیست تکرار من

مکن سرگرانی که تدبیر نیست

به بازویِ عقل سبک‌سار من

نه آخر نزاریِ زارِ توم

ببخشای بر ناله ی زارِ من

به چشمانِ مستت که با غمزگان

بگو تا نجویند آزارِ من

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.