حکیم نزاری

غزل 1091 | به پای عشق درافتاده‌ام دگرباره

به پای عشق درافتاده‌ام دگرباره

عنان به دستِ بلا داده‌ام دگرباره

درِ ملامت اگر عاقلید مردم را

خبر کنید که بگشاده‌ام دگرباره

هزار بار چو شوریدگان منادی عشق

به گرد شهر فرستاده‌ام دگرباره

رواست گر ز پسم سرزنش کنند که باز

به پیش عقل دراستاده‌ام دگرباره

به آب چشم نزاری خلاص نتوان یافت

ز آتشی که درافتاده‌ام دگرباره

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.