حکیم نزاری

غزل 1286 | یاد آن شب ها که در خلوت به روز آوردمی

یاد آن شب ها که در خلوت به روز آوردمی

تا طلوع مهر با آن مهربان می خوردمی

می ز دست رشک خورشید فلک نوشیدمی

بر جمال راحت جان روح می پروردمی

می کشد صد بار نومیدی مرا هر ساعتی

کاش کی یک روی گشتی کاریا یک دردمی

دشمنم هم عاقبت آواره کرد از کوی دوست

کاش چون سرگشته ام در کوی او می گردمی

کاش طوفانی برآید تا مرا آن جا برد

خاک کویش بودمی بر آستانش گردمی

هر زمان از دل نیاوردی بلایی بر سرم

گر نزاری را ز خود چندین نمی آزردمی

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.