حکیم نزاری

غزل 1321 | پیری‌ست مرا چو نو جوانی

پیری‌ست مرا چو نو جوانی

در عالمِ عشق مهربانی

از غایتِ شوق هر زمانی

از جانبِ دوست ترجمانی

چون بر گویم که کیست آری

ماییم و محبتِ فلانی

کس نشناسد فلانِ ما را

نابرده ز ما به او نشانی

او ساکنِ خلوتِ خرابات

ماییم و سری و آستانی

ما سَتر به پیش برگرفتیم

تا کس نبرد به ما گمانی

خود پُر شده بود تا بدیدیم

از سَترِ صلاحِ ما جهانی

آری چه کنیم بر نزاری

ناگاه برفت امتحانی

بر شارعِ چارسویِ عشقم

خلقی به نظاره هر زمانی

از قصه ی ما چو باز دیدی

جایی نه که نیست داستانی

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.