خالد نقشبندی

غزل 48 | جانا خدا گواست ز دوریت ققنسم

جانا خدا گواست ز دوریت ققنسم

وقت است کآتشت برد از جای چون خسم

بی یاد رویت ار بزنم یک نفس، خدا

بندد چو مهره ششدر دور مسدسم

پرسش نکردیم توبه غفلت، گمان مبر

شرمنده تلطف آن روح اقدسم

من بی وفا و غافل و سرکشم نیم، ولی

حیران کار گنبد وچرخ مقرنسم

در روی دهر نیست زبان آوری چو من

تحریر مدعای ترا گنگ واخرسم

هر سو که بنگرم پی تسهیل مشکلی

عالم مساعد است و به کار تو بی کسم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.