غزل 317 | این چه بویست ای صبا از مرغزار آورده ئی
این چه بویست ای صبا از مرغزار آورده ئی
مرحبا کارام جان مرغ زار آورده ئی
بهر جانِ بیقرارِ آدمِ خاکینهاد
نکهتی از روضه ی دارالقرار آورده ئی
وقت خوش بادت که وقت دوستان خوش کرده ئی
تا ز طرف بوستان بوی بهار آورده ئی
سرو ما را چون کشیدی در بر آخر راست گوی
کز وصالش شاخ شادی را ببار آورده ئی
عقل را از بوی می مست و خراب افکنده ئی
چون حدیثی از لب میگون یار آورده ئی
یک نفس تار سر زلفش ز هم بگشوده ئی
وز معانی این همه مشک تتار آورده ئی
در چنین وقتی که خواجو در خمار افتاده است
جان فدا بادت که جامی خوشگوار آورده ئی
نظرها
نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک میشود.