خواجوی کرمانی

غزل 336 | برخیز که بنشیند فریاد ز هر سویی

برخیز که بنشیند فریاد ز هر سویی

زان پیش که برخیزد صد فتنه ز هر کویی

در باغ بتم باید کز پرده برون آید

ورنی به چه کار آید گل بی‌رخ گل‌رویی

آن موی‌میان کز مو بر موی کمر بندد

مویی و میان او فرقی نکند مویی

دل باز به جان آید کز وی خبری یابد

بلبل به فغان آید کز گل شنود بویی

آن سرو خرامانم هر لحظه به چشم آید

انصاف چه خوش باشد سروی به لب جویی

گر دست رسد خواجو برخیز چو سرمستان

با زلف چو چوگانش امروز بزن گویی

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.