شعر 42 | از سر جان درگذر گر وصل جانان بایدت
از سر جان درگذر گر وصل جانان بایدت
بر در دل خیمه زن گر عالم جان بایدت
داروی درد محبت ترک درمان کردن است
دُردی دردی بنوش ار زانکِ درمان بایدت
دادهئی خاتم به دست دیو و شادَروان به باد
وانگه از دیوانگی ملک سلیمان بایدت؟
راه تاریکی نشاید قطع کردن بی دلیل
خضر راهی برگزین گر آب حیوان بایدت
از سر یکدانه گندم در نمیآری گذشت
وز برای نزهت دل باغ رضوان بایدت؟
راه دریا گیر اگر لؤلؤی عمّانت هواست
دستِ دربان بوس اگر تشریف سلطان بایدت
حکم یونان یابد آنکِش حکمت یونان بود
حکمت یونان طلب گر حکم یونان بایدت
دل به ناکامی بنه گر کام جانت آرزوست
ترک مستوری بده گر عیش مستان بایدت
بی سر و سامان درآ خواجو اگر داری سری
وز سرِ سر درگذر گر زانک سامان بایدت
نظرها
نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک میشود.