شعر 139 | ترک من ترک من گرفت و خطا کرد
ترک من ترک من گرفت و خطا کرد
جامه ی صبر من برفت و قبا کرد
همچو زلف سیاه سرکش هندو
بر سر آتشم فکند و رها کرد
صبح رویش بدید و سوره ی و الشمس
از سر صدق در دمید و دعا کرد
خط زنگار گون آن بت چین را
هر که مشک تتار خواند خطا کرد
بدرستی که در حدیث نیاید
آنچه غم با دل شکسته ما کرد
آنک بیرون ازو طبیب نداریم
دردمان کی شنیدئی که دوا کرد
اشک می خواست تا برون جهد از چشم
خون دل کام او برفت و روا کرد
چون بروز وصال شکر نکردم
اخترم در شب فراق سزا کرد
نیست بر جای خویش مرغ سلیمان
باز گوئی مگر هوای سبا کرد
بر حدیث صبا چگونه نهم دل
زانک با دست هر سخن که صبا کرد
سرو سیمین من ز صحبت خواجو
گرنه آزاد شد کناره چرا کرد
نظرها
نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک میشود.