خیالی بخارایی

غزل 151 | تا نشد زلفت پریشان وقت ما بر هم نزد

تا نشد زلفت پریشان وقت ما بر هم نزد

دل کجا گم شد اگر ابروی شوخت خم نزد

ما نه تنها در محبّت سنگسار محنتیم

هیچ کس را از محبّان یار سنگی کم نزد

تا همه عالم به زیر خاتم حسنت نشد

عشق مُهر مِهر بر نام دلِ آدم نزد

کی تواند دست در فتراک درویشی زدن

هرکه پشت پایِ رد بر ملکت عالم نزد

شام هجر از اشک خون راز خیالی سر به سر

روی روز افتاد امّا صبح دید و دم نزد

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.