خیالی بخارایی

غزل 166 | خیز که پیر مغان میکده را درگشاد

خیز که پیر مغان میکده را درگشاد

نوبت مستی رسید باده بده برگشاد

دولت جم بایدت سر مکش از خطّ جام

چون خم تجرید را ساقی جان سرگشاد

گر درِ طاعت ببست یار به رویم چه باک

چون ز ره مرحمت صد درِ دیگر گشاد

در طرف نیستی تا نشدم گم نیافت

بستگی کارم از پیر قلندر گشاد

چشم خیالی ز اشک مخزن یاقوت شد

تا به تبسّم لبت حقّهٔ گوهر گشاد

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.