خیالی بخارایی

غزل 180 | دل در آن زلف شد و روی دل افروز ندید

دل در آن زلف شد و روی دل افروز ندید

وه که هیچ از سر زلف تو کسی روز ندید

وقت دل گرم نشد تا ز غم عشق نسوخت

عود خوشبوی نشد تا الم سوز ندید

خویش را بر صف عشاق زدن کام دل است

عقل را عشق در این معرکه فیروز ندید

دیده استاد تر از چشم تو در دور قمر

هندوی عربده جوی ستم آموز ندید

تا خیالی طرف غمزهٔ شوخ تو گرفت

چه جفاها که از آن ناوک دلدوز ندید

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.