خیالی بخارایی

غزل 271 | تا در دلت غمی بوَد از دلپذیر خویش

تا در دلت غمی بوَد از دلپذیر خویش

پوشیده دار از همه ما فی الضمیر خویش

دل را نگاه دارکه در فنّ دلبری

شوخی ست چشم او که ندارد نظیر خویش

باشد که زلف او به کف آریم تا به حشر

سرمایه یی بریم پیِ دستگیر خویش

روزی رسی به دولت پیری تو ای جوان

کز راه سرکشی نستیزی به پیر خویش

دست طلب بدار خیالی ز بیش و کم

اکنون که ساختی به قلیل و کثیر خویش

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.