خیالی بخارایی

غزل 291 | خیزید تا ز خاک درش درد سر بریم

خیزید تا ز خاک درش درد سر بریم

یعنی گرانیِ خود از این خاکِ در بریم

سودای ما به زلف بتان راست چون نشد

آن به که رخت خویش از اینجا به در بریم

آیا کجاست دیده وری تا به حضرتش

پیش آوریم نقد نیاز و نظر بریم

آن روز بخت سوی درش رهبری کند

کز سر هوای روضه به کلّی به در بریم

هر جا نشان خاک کف پای او بوَد

ای دیده سعی کن که به دامن گهر بریم

پای سگش بگیر خیالی و سر بنه

تا یک دو روز در قدم او به سر بریم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.